فرشته کوچولوی من امیر
صفحه نخستپست الکترونیکخروجی - RSSطراح قالب
منوی اصلی
صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
پست الکترونیک
قالب وبلاگ
 
موضوعات
بره آهوی امام رضا در روز عید غدیر در صحن امام خوبی
صبر
عاشقانه هایم برای پسرم امیر حسین
چند تا عکس از امیر حسینم
مادر مادر مادر مادر
به مناسبت روز معلول
من امیرم
قصه های از دست های پشت پرده ( حکمت خدا)
خاطره ای از مسعود مشهدی
تولد هفت سالگی امیرم
به مناسبت روز جهانی کودک
اول مهر
بزرگ شدن امیر
پرواز
روزمادر
لالایی های مادرم برای امیرحسین
عکسهای تولد امیرحسین
به مناسبت روز معلول
اولین جشن تولد امیر
ای خدا
آرامش
امیدزندگی
بیماری امیر
هدیه
فرزند کامل خدا
جو بی شاپ
اسباب بازی های امیر
یا مقلب القلوب
ای خدا من به تو توکل دارم؟؟
پاهای خسته
کیک تولد امیر
اینم چندتا از عکس های امیر
خلوتگاه من
شفا
برای کسانی که خدا آنها را نشان کرده
غم بی پایان
عکس های فرشته ی من
امیر 5 ساله شده
پیشرفت امیر
تولد چهارسالگی پسرم
درد
حرف دل امیر(اولین جایزه)
شادی های امیر
 
اردیبهشت 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
 
چند تا عکس....

 


 بهار من در بهار امسال......







بقیه  عکسها در ادامه مطالب
 


ادامه مطلب ...
+نوشته شده در ساعت0:13 توسط مامان امیر
برای پسرم

آرامش ابدي من...

آغوش اميرحسينم...

همين که هستي

لا به لاي کلماتم نفس ميکشي و راه مي رووووووووووي

همين که پناه واژه هايم شدي

همين که کلماتم از بي تويي يتيم نشده اند...

کافيست براي يک عمر آرامش.......................................

از تمام بهار هایی که گذشته است،،،بهار من توئی که هرگز نمی گذری.



+نوشته شده در ساعت16:10 توسط مامان امیر
سلام

چند روز پیش امیر رو بردیم دکتر ........ تهران....

آب پاکی رو ریخت رو دستمون....

امیر تا آخر عمرش هیچ وقت نمی تونه راه بره....

حتما هم همینطوره..

چون فرشته ها راه نمیرن، پرواز می کنند

...........................................................................


گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیکن به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و داد خواه
 

کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
 

شاید از این میانه یکی کار گر شود


ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو
 

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود



+نوشته شده در ساعت22:31 توسط مامان امیر
قصه های از دست های پشت پرده ( حکمت خدا)
گاهی یادم میرود که هستی....

خدایا کمکم کن که بهت اعتماد کنم نمی دونم چه حکمتی هست این...

اما خدای خوب من ، زندگی به سختی اش می ارزد اگر تو در انتهای هر قصه 

 ایستاده باشی...

سلام به دوستای خوبم...

یه قصه هایی هست از حکمت خدا

 شاید برای شما تکراری باشه...اما ارزش دوباره نوشتن رو داره

*گنجشک و خدا*

گنجشک باخدا قهر بود……

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت ...

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت : می آید

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود...

یگانه قلبی هستم که دردهایش را درخود نگاه می دارد... 

 بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب ...
+نوشته شده در ساعت10:28 توسط مامان امیر
تولد امیرحسین

فردا 12 دی ،امیر حسین ،پاره تنم وارد هفت سالگی میشه

فردا سالروز  تولد فرشته ی منه...

باورم نمی شه...




+نوشته شده در ساعت19:26 توسط مامان امیر
خاطره ای از مسعود مشهدی
وقتی این خاطره رو توی یکی از وبلاگ ها خوندم یاد پست صبر خودم افتادم چقدر آدم ها

عواطفشون،احساساتشون ، می تونه باهم فرق داشته باشه...


 زنده باشی جناب سرهنگ


کنار خیابون ایستاده بودم که دیدم یه عقب مانده ذهنی که آب دَهَنِش کِش اومده بود و ظاهر نامناسب و کثیفی داشت به هر کسی که میرسه با زبون بی زبونی ازش میخواد دگمه بالای پیراهنش رو ببنده ....! اما چون ظاهرخوب و تمیزی نداشت همه ازش اِکراه داشتن و فرار میکردن ....!

دو سه تا سرهنگ راهنمایی و رانندگی با چند تا مامور وسط چهار راه ایستاده بودن و داشتند صحبت میکردند.. ! یکی از اونها سرهنگی بود که نسبت به بقیه از لحاظ درجه ارجحیت داشت چون بقیه با دقت به حرفاش گوش میکردن و بهش احترام میذاشتن... ! این عقب مونده ذهنی رفت وسط خیابون و به اون مامورها نزدیک شد و از همون سرهنگی که اشاره کردم خواست که دگمه پیراهنش رو ببنده... ! سرهنگ بیسیم دستش رو به یکی از همکارانش داد و با دقت دگمه پیراهن اون معلول ذهنی رو بست و بعد وسط خیابان و جلوی همکاراش به اون عقب مونده ذهنی سلام نظامی داد و ادای احترام کرد .....! اون عقب مونده ذهنی که اصلا توقع این حرکت رو نداشت خندید و اون هم به روش خودش سلام داد و بطرف پیاده رو اومد … لبخند و احساس غروری که توی چهره اش بود رو هیچوقت فراموش نمیکنم ....!

بعد از این قضیه با خودم گفتم کاش اسم و مشخصات اون سرهنگ رو یاد داشت میکردم تا با نام بردن ازش تقدیر کنم ! اما احساس کردم اگر فقط بعنوان یک انسان ازش یاد کنم شایسته تر باشه ! این کار جناب سرهنگ باعث شد اشک توی چشمام جمع بشه و امیدوار بشم که هنوز انسانهایی با روح بزرگ وجود دارند ! ….. زنده باشی جناب سرهنگ !





+نوشته شده در ساعت16:50 توسط مامان امیر
به مناسبت روز جهانی معلول

حقیقت  ( یعنی بودن )

ایستادگی (یعنی عشق)

و عشق (همین حضور فرشتگانی که به ناچار نام معلول را به یدک میکشند )

با نماد عشق و بودن پا به زمینی گذاشتی که همه  بر روی دو پای خود راه میرفتند و

تو خسته ...

و من همچنان این بودن را در چشمانت دیدم و تو بر تکرار خستگی هایت  پافشاری میکردی  و من این

حضورت را چه بر دستانم و چه بر پاهایم دوست داشتم و دارم . اما حال فقط با اندک صدایت دلخوشم که

هستی و عشق  مرا با چشمهای بارانی ات  میبینی .

و تو به تکرار این بودن ها  و مشقتهایی را که من نامش راعشق مینامم مقاومتی بزرگ میکنی تا شاید

روزنه ی بهشت هم برای من  نمایان شود .

و اما تو امیرحسین عزیزم

برای تو می نویسم

برای تو که این همه رنگ و زیبایی را نمی توانی ببینی

برای تو که صدایی نداری که این همه درد را به سر دنیا هوار کنی

برای تو پرنده پرو بال شکسته ی من

برای تو فرشته نگهبان من

آرام ترین کودک دنیا

برای تو می نویسم که از اندوه دردهایت شکسته ام.

برای تو که برچسپ معلولیت بر رویت نهاده شده

باور نمی کنم باور نمی کنم...

 



+نوشته شده در ساعت10:54 توسط مامان امیر
عاشقانه هایم برای پسرم امیرحسن
عاشقانه هایم برای پسرم امیرحسین



در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
+نوشته شده در ساعت19:2 توسط مامان امیر
صبر
خیلی از ما خانواده هایی که دارای فرشته هایی مثل امیرحسینم هستیم معظلی داریم که همیشه تمام نشدنی است...

در یک مهمانی با امیرحسینم شرکت کردم یه آقایی اومد کنار امیرحسین نشست ودائم زل زده بود به امیر طوری که انگار داره  به یه موجود اضافه روی زمین نگاه می کنه.شروع کرد به سین جین کردن من در مورد امیرحسین که همیشه متنفرم از جواب دادن به این سوال ها، اما به رسم ادب ناچارم که جواب بدم بعد از این همه سوال بهم گفت:این جور بچه ها درست نمی شند(دقیقا همین جمله) خوب الان برات راحته وقتی این بچه به سن 20 سالگی رسید می خوای چیکارکنی باید بزاریش بهزیستی...

گفت: یکی از اقواممون یه همچین بچه ای داشت راه نمی رفت، حرف نمیزد، انداختنش بهزیستی...بهزیستی هم بعد 20 روز  کارشو تموم کرد و راحتش کرد اون گفت یه آمپولی هست می زنند به این جور بچه ها و راحتشون می کنند.

من... ومن ....من دیگه چیزی نمی شنیدم فقط دلم می خواست امیرحسین و بغل کنم و از این دنیا فرار کنم یه قول باباطاهر 

تو که نوشم نئی نیشم چرایی                               توکه یارم نئی پیشم چرایی

تو که مرهم نئی برداغ ریشم                                 نمک پاش دل ریشم چرایی

من واقعا نمی دونستم چطور با این آدم بی ملاحظه و بی تربیت روبه رو بشم واین داستان، واقعه ای است که شاید برای همه ما والدین هرروز تکرار شود و همه این ها مثل یک شکنجه برای ما دردناک می باشد.

به عنوان مادر یک کودک خاص نمی توانم تفاوت قائل شوم بین زمانی رو که باید بجنگم و زمانی را حس می کنم بعضی از مسائل وقت و انرژی و اعصابم را بهم می ریزد و باید این مسائل را به حال خود رها کنم...

البته گاهی اوقات هم وجود دارد که کمک خداوند رو حس می کنم، با آرامشی را که از اطرافیانم به دست می آورم برخی اوقات ازطریق راهنمایی یک روانشناس، گاه از قلب رئوف دوستان ، گاه از طریق تجربه یک پزشک متخصص و گاه از طریق لبخند ساده یک رهگذر و گاه از یک کامنت از یک دوست مجازی ناشناس

خدایا هدایتم کن تا به این باور برسم که جواب برخی دعاهایم صبر وانتظار است.



+نوشته شده در ساعت21:2 توسط مامان امیر
بره آهوی امام رضا در روز عید غدیر در صحن امام خوبی ها

                 ای حرمت ملجا درماندگان                دور مران از در و راهم بده

                لایق وصل تو که من نیستم               اذن به یک لحظه نگاهم بده      

                         .20131023_132607.jpg

زیارت امسال حال و هوای دیگه ای داشت وقتی پا به حرمش گذاشتم برا همه دعا کردم الا امیرحسینم

نمی دونم چرا؟؟؟

به قول حاج آقا فانی شاید این وضعیت امیرحسین بهترین حالت ممکنیه که خدا برای ما  رقم زده...

تو این سفر تونستم محمد جواد وببینم محمد جواد می تونه بشینه واین خیلی برام خوشحال کننده بود

و قسمت نشد که شمیم و ببینم

وقتی به مناسبت عید غدیر به حرم رفتیم  یه چیز جالب این بود که امیر بی وقفه دست می زد وطوری 

بود که اطرافیانمون دائم  نگاهمون می کردند ومنم دستای امیرو میگرفتم که دست نزنه اما  امیر

دستاشو محکم میکشید و دوباره شروع می کرد به دست زدن

همه می گند امام رضا دست خالی زائراشو  برنمی گردونه ..........

شما چی می گید؟

 



+نوشته شده در ساعت8:5 توسط مامان امیر
یه مناسبت روز جهانی کودک
  یه جهان و یه کودک


"شاید لمس دستان کوچکت همه انگیزه مادرانه ام برای زندگیست "


امیر حسین من تنها بهونه ی زندگیم هستی و خواهی ماند

روزت مبارک

(از طرف مامانی و بابایی )



+نوشته شده در ساعت23:8 توسط مامان امیر
اول مهر
اول مهر طعم دیگری دارد...

برای مادری که شانه اش تاب نمی آورد وزن کودک نحیف ۱۰ ساله فلج مغزی اش را...

نگاه گذرای مادران شادان که بلبل زبانی کودکشان را ناز می دهند  و....

نگاه عمیق  و خیره مادری به کودکی خاص ...

چه تفاوتی می تواند باشد بین آمال مادری و مادری ...

یکی در آرزوی زبان باز کردن  و یکی در آرزوی زبان پاس کردن.



+نوشته شده در ساعت6:10 توسط مامان امیر
خلوتگاه من
این جاده..

این جنگل...

تنها جایی که آروم میشم.

اینجا تنها یک جاده جنگلی نیست.

اینجا خلوتگاه من است .

وقتی  که روزگار ضربه های زهرآلود خودشو میزنه به خدایم پناه می برم

تنها جایی که می تونی با صدای بلند فریاد بزنی به دور از  هیاهوی مردم

 

 



+نوشته شده در ساعت12:30 توسط مامان امیر
بزرگ شدن امیر
این شعر زیبا سروده ی دوست عزیزم سرکار خانم سمیه ذبیحی که ازش ممنونم که همیشه و همیشه حرف های دل امیر رو  به صورت شعر میگه. سمیه جان همیشه ازم معذرت می خوای به خاطر این شعرهات اما من همیشه تو جوابت گفتم همش واقعیته

خروس حیاطمان ، بوق ماشین ، صدای پای مردم کوچه...

همه و همه می گویند که باز صبح شده...

بوی مادرم نمی آید...

نه آغوشی ، نه بوسه ای...

شاید خواب بودم که مرا بوسید ورفت...

او بدون بوسیدن من هیچ کجا نمی رود...

برو مادر ..

برو من دیگر بزرگ شده ام...

از اولش هم نمی خواستم دست وپایت را ببندم..

می خواستم تو از آمدنم خوشحال باشی و من برایت بخندم...

آز آرزوهایی که می گفتی می شنیدم...

در آغوش پدر اشک که می ریختی می دیدم..

با افتخار می گفتی امیر نعمت خداست می شنیدم...

تمام غصه هایی که هیچ کس ندید را هرشب می دیدم...

مثل کوه پشتم ایستاده ای...

هرچند من نمی ایستم...

می گویی پسرم مرد شده...

خیس تر می کنی گونه های خیسم...

می خواستی دستم را بگیری و راه بروم کنارت...

حالا مرا در آغوش می گیری و...

بمیرم برای درد پاهایت...

مرا به دوش می کشی...

غصه هایم را ، غصه هایت را...

دردهایم را، دردهایت را...

آرزوهایم را ، آرزوهایت را...




ادامه مطلب ...
+نوشته شده در ساعت15:1 توسط مامان امیر
این ماه عزیز بهونه ای شده که بتونم براتون از یه فرشته سندرم دانی سی وچند ساله بگم...که تمام روز های ماه رمضون رو روزه می گیره به نظر شما مثل این فرشته تو دنیا پیدا میشه؟...سرکار خانوم عذرا پالدی
کسی که امیر رو خیلی دوست داره
تنها کسی که ساعت های های طولانی با امیر یه بازی تکراری و انجام میده و خسته نمیشه
کسی که همیشه بهم امید میده
کسی که بارها بهم گفته نگران نباش اگه من دعا کنم امیر خوب میشه حتما براش دعا میکنم
کسی که عاشق بچه هاست
کسی که بچه ها وقتی تو یه مراسمی می بیننش ازش می ترسند و گریه می کنند
کسی که وقتی اشک بچه ها رو می بینه اشکش در میاد
بدترین فحشی که بلده "تنبله"
اگه کسی اداشو دربیاره اشکاش سرازیر میشه
ومهمتر از همه چیز اینه که نماز می خونه
 کلمات و سوره  و آیات وقبله براش مهم نیست..چادر میزاره ونماز میخونه
فقط رکوع ها وسجود هست که براش مهمه
آیا می شود نام فرشته رو بر روی این انسان ننهاد؟؟



+نوشته شده در ساعت2:3 توسط مامان امیر
پرواز
امید به آرزوش رسید و پرواز کرد...

فرشته ای که در پست هفته چهارم  تیرماه ۹۱ ازش براتون گفتم.

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی آد           تا قیامت دل من گریه می خواد

 



+نوشته شده در ساعت9:4 توسط مامان امیر
امیرحسین عزیزم

حرف بزن ،لب هاتو باز کن و حرف بزن..

صدام کن مامان...بگو مامان...بگو بابا

وقتی از فشار درد های کاردرمانی به ستوه میای حرف بزن..

گریه هایت ، فریادهایت دمار از روزگارم در می آورند...

بگو مامان..بگو بابا    بگو از دل تنگی های دائم ...        بگو از درد سینه...

بگو از شب های تنهایی من و تو...

بگو مامان...بگو بابا

بگو از صدای بغض آلود بابا...     بگو از چشمان نمناک مادر...

بگو از درد ...بگو از درد...بگو از درد

بگو از آدم های بی درد...     بگو از انسان های رسوا...

بگو از بی عدالتی ها...      بگو از نامردی دنیا...

بگو مامان..بگو بابا

بگو از آفریدگار انسانها...   بگو از خالق بی همتا...

بگو چرا؟

چه چیزی هست این؟؟؟

قسمت ؟ یا که حکمت؟         تاوان ؟یا که تقدیر؟

بگو مامان..بگو مامان...

بگو خدا ...بگو خدا...بگو خدا...

بگو شفا...بگوشفا...بگو شفا...





+نوشته شده در ساعت19:38 توسط مامان امیر
روز مادر
شاید تنها مادری که کودکش را بی انتظار عصا شدن برای پیری می پرورد،

مادر یک کودک معلول است.....



وقتی جمله بالا رو یکی از دوستانم بصورت پیامک برام فرستاد، دلم لرزید این که وقتی کلمه معلول رو در مورد امیر بکاربرده میشه نمی تونم باور کنم ...

وقتی روز معلول  همسن های امیر با صدای بلند می گفتند روز معلول گرامی باد  باز هم نمی تونستم باور کنم و  همیشه تو ذهنم چیزی جز این حک نکردم که امیر یک فرشته ست و اونو در ردیف آدم ها قرار نمی دم  که بخوام باهاشون مقایسه کنم...

پس انتظارم از امیر این نیست که در آینده  عصای دستم بشه . وقتی تو بیمارستان مفید تهران دکتر غفرانی بهم گفت امیر ممکنه تا سن 60 یا 70 سالگی هم به همین صورت باشه و هیچ پیشرفتی نکنه از همون موقع بود که حسابش رو با همه سوا کردم

مگر همه  بچه هایی سالمی که بزرگ میشند همه اونا عصای دست پدر ومادرشان میشند؟؟؟

پس اونایی که تو خانه سالمندان هستند فرزند ندارند؟؟ یا فرزند معلول دارند؟

فقط اینو میدونم که عشق می تونه بر روی غیرممکن ها پلی ایجاد کنه

از دیده عشق ، امیرحسین و امثال امیرحسین ها در خانه پذیرفته می شوند عشقی که منشا خدایی دارد

 




+نوشته شده در ساعت23:21 توسط مامان امیر
پیشرفت امیر
  "پسرفت نکردن امیرحسین از لحاظ جسمی همون پیشرفت کردنه"

جمله بالا رو  یکی از کاردرمانگر های مهربون امیر گفته که من براساس همین جمله خودمو قانع کردم  و5 ساله  امیر و می برمش به کاردرمانی

امیرحسین به جز بازی های که براتون نوشتم 1 بازی دیگه یاد گرفته

بازی سرفه : وقتی به امیر می گیم سرفه کن ادای سرفه کردن رو در میاره اگه پشت سر هم بگیم انقد سرفه می کنه که سرفه بازیش تبدیل می شه به سرفه راستکی واز چشاش اشک میاد

تو این 6 ماهه اخیر بزرگترین پیشرفت امیر همین بوده و این خوبه یا بد ؟

میشه گفت پیشرفت مگه نه؟

اما وقتی به پست قبلی نگاه میکنم بازم خدارو شکر میکنم این باعث خوشحالیه که امیر یه بازی دیگه یاد گرفته فقط از خدا می خوام امیر پسرفت نکنه

(در تاریکترین روز ها ، می توانیم به ثروت های بیکران و لطف سرشار و قدرت بلامنازع

خداوند امیدوار باشیم)

و من همچنان امیدوار......



+نوشته شده در ساعت22:45 توسط مامان امیر
گنج من ، دوستان من
چند روزی هست که امیرحسین از بیمارستان مرخص شده اما حالش هنوز کاملا خوب نشده هنوز بی قرار و بی حوصله است تو این مدت زمانی که تو بیمارستان بودم با تمام وجودم از خدا می خواستم امیر حالش خوب بشه...دیگه از خدا نمی خوام امیر راه بره ،دیگه از خدا نمی خوام امیر حرف بزنه، امیربشینه ، امیر ببینه ...همین که هست تا آخرش باشه فقط خوب بشه....بی قراری زیاد امیرحسین ، تب های متوالی که می کرد ،اشک های که در هر بار رگ گرفتن وخون گرفتن از امیر از چشمهای آسمونیش می بارید ....وقتی هراس ودلهره تمام وجودم رو می گرفت در این موقع بود که به خدا پناه می بردم و به آسمون نگاه می کردم، ستاره های زیادی رو می دیدم..حتما کسی هست که اون ها رو سر جای خودشون نگه میداره  که تو این ظلمات دنیا این چنین نورانی بشند پس خدا امیر حسین من و هم نگه میداره تا برای من و زندگی من بدرخشه...

دوست های زیادی بودند که نگران امیرجان بودند من که دیگر به تنهایی قادر به تحمل این همه درد نبودم این دوستام بودند که درصدد تقویت ایمان من بودند و بهم امید می دادند،در واقع من به این معتقدم که آهن به آهن شکل می دهد و یک انسان به انسانی دیگر....

آرام مامان یک فرشته از وبلاگ حسن پرنده آرام دوست وخواهر عزیزی که یک روز هم از حال امیر بی خبر نبود و با این که خود دنیایی از درد و دغدغه های زندگی است اما گویی فرستاده خدا بوده تا سایه ترس وحشتناکی رو که در ذهنم بود رو از بین ببرم .......

و عزیزی که با پیامکی که بهم داده بود حالم رو دگرگون ساخت:

ان مع العسر یسرا

مطمئنا همراه هرسختی، آسانی است...



+نوشته شده در ساعت0:22 توسط مامان امیر
لالایی های مادرم برای امیر حسین
لالایی های مادرم برام امیرحسین به قدری متاثرم می کنه که تصمیم گرفتم ثبتش کنم در وبلاگ تا بمونه برای یادگاری بعضی هاشون به زبان محلی خودمون هست که براتون معنی میکنم

 لالا لالا گل لاله                          پلنگ درکوچه می ناله

لالا تره خو بیره                          دشت وصحرا ره او بیره

لالا گمبه ته بخواسی                  دعا کامبه ته هرستی

لالا گمبه ته راه بوری                   دعا کامبه ته گب بزنی

معنی:

لالایی خوابت بگیره...دشت وصحرا رو آب بگیره

لالایی میگم تا بخوابی......دعا میکنم که بلند بشی

لالایی میگم تا راه بری......دعا می کنم که حرف بزنی

لالا لالا گل لیمو              تو رو داماد کنه عمو

و...و...و...

.....................................................................................

و یکی از لالایی های خودم برای امیرجان

لالا لالا گل لاله              نکن گریه میاد خاله

لالا لالا گلم باشی         تو مرهم دلم باشی

لالا لالا عزیز من             بمون تا همدمم باشی

لالا لالا گلی دارم           که از گل بهتری دارم

لالایی کن بخواب            خوابت قشنگه

گل مهتاب شبا              هزار  تا  رنگه

یه وقت بیدار نشی         از خواب قصه

یه وقت پا نذاری             تو شهر غصه

لالایی کن لالا               مامان تنهات نمی زاره

دوستت داره                 میشینه پای گهواره

لالا دل خوش باور من     غریب از همه تنهاتر من




+نوشته شده در ساعت0:56 توسط مامان امیر
عکس های تولدامیرحسین
جشن تولد امیر یه جورایی خیلی خیلی خوب بود ....چون امیرحسینم  با رفتن به خواب یکی از دوست های خوبم رسما از مهمونی که قراربود براش بگیرم  خیلی خوشحال بود....



بقیه عکسها در ادامه مطالب

ادامه مطلب ...
+نوشته شده در ساعت16:12 توسط مامان امیر
امیر5 ساله میشه
امیرحسین چند روزدیگه 5 سالش تموم می شه و یک سال بزرگتر .......

پس جرا من خوشحال نیستم...

پس چرا بغض دارم...

چرا امیرحسین شبیه بچه های 5 ساله نیست.....

چرا 5 ساله دنیای امیر تیره و تاره...

وقتی دستهای کوچیکش رو می گیرم و روی صورتم میزارم چطور میتونم بهش بفهمونم دنیایی هم تو اطرافش وجود داره

امیر وقتی دنیای اطرافشو درک نمی کنه چطور می تونه انگیزه داشته باشه  ارتباط بر قرار کنه ....

چرا علامتی از طرف خدا برامون نمی آد...

چرا از آینده امیرحسینم می ترسم...

چرا ناامیدی زندگی من وهمسرم رو فرا گرفته...

دین ما  ایجاب می کنه که  شفا باید وجود داشته باشه اما شفا چرا شامل حال امیر حسینم نمیشه...

امروز وقتي با با کاردرمانگر سابق امير صحبت مي کردم در جواب سوالش که امير حسين بهتر شد يا نه؟...دلم می خواست فریاد بکشم

چرا امیرحسین  5 ساله ی من مثل یه بچه 6 ماهه رفتار می کنه...

مایه حسرت من اینه که من حتی لیاقت ندارم فرزندم منو مامان صدا کنه این خواسته زیادی نیست از خدا..

پس چرا خدا صورتشو از من مخفی کرده..؟؟؟؟؟




+نوشته شده در ساعت0:14 توسط مامان امیر
به مناسبت روز معلول با تاخیر
تو شاهکار خلقتی، تحقیر را باور نکن.

بر روی بوم زندگی هز چیز می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.

تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی، از نو دوباره رسم کن،

تصویر را باور نکن.

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید، پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن.



ادامه مطلب ...
+نوشته شده در ساعت0:34 توسط مامان امیر
هدیه
مهمترین هدیه ای که یک انسان می تواند بگیرد، چیست؟

پسرم ، امیرحسین بااینکه قادر به تکلم نیست، این هدیه را با لبخند هایش و قهقهه هایش به من میدهد.در چند روز گذشته روز های سختی داشتیم امیرحسین می بایست به خاطر درمان 11 تا از دندو نهای خرابش بیهوش می شدو رفتن به اتاق عمل و......همه شما والدین فرشته ها حتما می دونید که آدم تو این لحظات چقدر نگرانه. در طی 1 ساعتی که امیرحسین بیهوش بود در ذهن خودم زمان هایی را مرور می کردم که امیر حسین در بیمارستان ها و مراکز درمانی مختلف بود و ناگاه به یاد حرف یکی از نزدیکانم افتادم که در اون شرایط بحرانی دوران تشخیص بیماری امیر سعی داشت که واقعیت رو بهم بفهمونه اینکه من باید بپذیرم...

امیر حسین یک بچه عادی نیست امیر حسین یک فرزند خاص است با نیاز های خاص

اینکه باید بپذیرم نیمی از عمرم را باید در بیمارستان ها و مراکز درمانی سپری کنم و حالا که 4 سال از اون روز ها گذشته، واقعا دارم اینو درک می کنم...خوشبختانه امیرحسین به سلامتی به هوش اومد و 4 تا از دندون های بالایش هم کشیدند درسته بند نیومدن خون امیر حسین خیلی برام نگران کننده بود اما در نهایت خدارو شکر همه چی به خوبی تموم شد وامیرجان هم آقایی کرد و تونست تحمل کنه و اما.......

زمزمه های این روزهای خونه ما.....

اميرحسين بي دندون شده زار و پريشون شده
بي احتياطي کرده حالا پشيمون شده
بادندوناش شکسته بادوم سخت وپسته
ميک زده آب نبات
هي جويده شکلات
قندون و خالي کرده واي که چه کاري کرده
دونه يه دونه دندوناش
خراب شدن يواش يواش
تا خونه همسايه ها مياد صداي گريه هاش

فدا بشممممممم



+نوشته شده در ساعت22:12 توسط مامان امیر
آرامش

 وقتی سکوت خداوند رو در زندگی خودم حس می کنم....

وقتی فرزند فلج مغزی خودم را می بینم که در یک گوشه از خونه افتاده و حتی یک غلت هم نمی تونه بزنه....

وقتی که صورت پر از اشکش می بینم که از درد کشش های سخت کاردرمانی خیس شده اند و نمی تونم بهش بفهمونم مامانی ،همه این کارها به نفع آینده وسلامتیته....

وقتی همسرمو می بینم که از درون داره تهی میشه اما وقتی با من روبه رو میشه وانمود می کنه همه چی آرومه و برای حتی یه بار هم غصه هاشو بیرون نمی ریزه...

وقتی مامان یه فرشته معلول رو می بینم که از بس برای جابه جایی بچه اش بغلش کرده ، یه طرف دستاش کاملا بی حس شده و حتی نمی تونه به کارهای روزمره اش برسه...

وقتی که با آدم های بی فکر و گستاخ روبه رو میشم که نمک رو زخم آدم می پاشند...

وقتی با اشتیاق زیاد وبلاگ دوست های امیر رو باز کنم تا همیشه و همیشه خبر خوشی ازشون ببینم اما...

در این زمان های سخت هست که با دعای زیر که بارها و بارها خوندیم و شنیدیم به خدا پناه می برم

خدایا به من،

آرامشی عطاکن تا بپذیرم آن چیزهایی را که نمی توانم تغییر دهم،

شهامتی ده که تغییر دهم چیزهایی را که نمی توانم،

و درایتی ده که فرق این دو را بدانم.



+نوشته شده در ساعت22:10 توسط مامان امیر
درباره ی ما

سلام...من یه فرشته کوچولوی زمینی هستم که اسمم امیرحسینه...6سالمه، وقتی که خدای مهربون هولم داد تو این دنیا،دکترها فهمیدند که با بقیه بچه ها فرق می کنم،یه پرده که ضخامتش یک سانته که تو مغز همه شما وجود داره ، تو مغز من وجود نداره،اسمش کورپوس کالزومه. نداشتن این پرده که بین دو نیم کره راست وچپ مغز وجود داره باعث شده که من مثل شما آدما نتونم زندگی عادی داشته باشم و دچار ناتوانی های زیادی شدم...یکی یه دونه مامان وبابام هستم،از وقتی 6 ماهه بودم کاردرمانی رو شروع کردم،یه عالمه دوست پیدا کردم اما 4 تا شون پرواز کردند و رفتند از پیشمون ، اون ها هم مثل من ناتوان بودند اما شدند فرشته آسمونی...آدما بهمون میگن عقب افتاده اما مامان و بابام به همه بچه های ناتوان میگن فرشته...
 
پیوند های وبلاگ
ای عجیب قشنگ
خاله کاردرمانگر
دانشجويان كاردرمانی شيراز
آیسا!دخترم
محمد صابر
کاردرمانهای ورودی 89 شهیدبهشتی
وبلاگ حسن پرنده آرام
مزکز توانبخشی باران(خونه دوم امیر)
مادر یک روشندل
پاییز مامان آراز
نازنین زهرای ناز
ستاره ها
مامانی چشم به راه
مفاهیم ریاضی(عادله)
ملیکافرشته زندگی
پسری از جنس فرشته
نیوزنکا
زندگی با عشق
فرشته های نازنین سندرم داون
بازی آنلاین
طراحی سایت
 
امکانات


 Powered by BLOGFA
Designed by Web-Tools.IR
خروجی وبلاگ

 
تمامی حقوق برای این پایگاه محفوظ می باشد
طراحی شده توسط وب تولز

بازی آنلاین

بازی آنلاین

عکس

طراحی سایت

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

موسیقی بی کلام

دانلود اندروید

گرافیک - ابزار طراحی

برترین مطالب